تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود - نگار فصل سوم قسمت هفتم
مشق شب

اون داشت در مورد تو به مافوق خودش اطلاعاتی می داد.نکته عجیب این بود که این فرد درخصوص برخی مسائل سیاسی صحبت می کرد.الان دقیقا نمی تونم بگم چی می گفت اما با حرفهاش به این نتیجه رسیدم که اونا می خوان از تو به عنوان مشاور یا راهبردی در مسائل سیاسی استفاده کنن.

نگار با لبخندی مسخره امیز گفت : می تونید بگید اونها از چه روشی برای اینکار استفاده می کنند؟

دکتر رحمانی پاسخ داد: من همون موقع با یکی از دوستهام که دستی توی سیاست داشت تماس گرفتم و با هم قرار ملاقات گذاشتیم و به نتایج مهمی دست پیدا کردیم.مگه چند نفر توی این شهر هوششون بسیار بالاست؟میشه اونها رو پیدا کرد و از کودکی زیر نظر گرفت با این هدف که مثلا از یک جمع 50 نفری باهوش بطورغیرمستقیم به عنوان مشاور استفاده کرد البته میشه مسیر اونها در زندگی رو به نحوی تعیین کرد .در نهایت تصمیم گیری بر این مبنا بسیار آسون انجام می شه.این روش جدیدی نیست قبلا هم در بسیاری از کشورها این شکلی عمل شده و نتایج بسیار خوبی بدست اومده .اما این نتایج ممکنه به نفع مردم نباشه و به نفع کسانی باشه که  کشور رو اداره می کنند مثلا ممکنه باعث پولدار شدن برخی فرصت طلبها بشه.در اینجا قربانیان همین افراد باهوش هستند .اونها بدون اینکه بدونند به افراد سودجو مشاوره می دن.این افراد راه درست رو به نحو کامل ترسیم می کنند و فرصت طلبها با کمک از راههای کامل ممکنه حتی راه رو ببندند.

نگار در ذهنش تمام اتفاقهایی رو که براش افتاده بود ترسیم می کرد.حالا بهتر می تونست دلیل اینکه به وسیله کسانی کنترل می شه رو پیدا کنه اما باور این حرفها بسیار مشکل بود.ولی چرا دکتر رحمانی اینقدر خودش رو درگیر زندگی نگار کرده بود که از وجود ارین هم خبر داشت؟!

رحمانی ادامه داد: تمام این اتفاقات باعث شد تا من بخشی از موضوع رو با مادرت درمیون بگذارم .من از مادرت خواستم تا به روشی که می گم با ملاقاتی ها از بیمارستان فرار کنه.آدرس خونه شما رو هم در پرونده دستکاری کردم و به این ترتیب تو و مادرت رو از میدون فراری دادم.اما عوامل بیمارستان به سرعت متوجه اینکار من شدند و من از ترس جونم با مدارک جعلی از کشور خارج شدم.بعد از انقلاب به این دلیل که همه چیز عوض شده بود به کشور برگشتم و به محض ورود به سراغ آدرس خونه شما اومدم.اون روز مادر و پدرت خونه نبودن اونا تو رو به علت بیماری دکتر برده بودن.یکی از همسایه ها گفت که پدر و مادرت مدام با هم دعوا دارن و علت درگیری اونا بیماری مادرته.همسایه تون یک مرد معتاد بود ،من آدرس دکتر رضائی رو با مقداری پول بهش دادم و گفتم که در قبال این پول پدر و مادرت رو تشویق کنه تا برای مداوای تو به دکتر رضائی مراجعه کنه.اولش می خواستم خودم رو به مادرت نشون بدم اما بعد متوجه شدم که ممکنه نگرانی هایی که براش بوجود می یاد تا آخر عمر باعث آزارش بشه.به همین علت بهتر بود که مادرت فکر کنه داستانی که درباره من براش اتفاق افتاده نوعی اختلال بعد از زایمانه.من هم از طریق دکتر رضائی مراقب تو بودم.اما شاید ازخودت بپرسی چرا اینقدر به سرنوشت تو علاقه مندم.من ناخوداآگاه درگیر مسائل تو شدم و سعی کردم نجاتت بدم با این وجود نمی تونم انکار کنم که به مادرت علاقه مند نبودم و نیستم.همون موقع توی بیمارستان متوجه شدم پدر لاابالی و بی بندو باری داری و مادرت بالاخره از اون جدا میشه اما این جدایی خیلی طول کشید و توی این سالها خیلی منو آزار داد.

نگار که خیال می کرد آرین از طرف اون مراقب اوضاع بوده گفت : آرین رو چطور به زندگی من کشوندید؟

رحمانی جواب داد: متاسفانه من موفق به مراقبت از تو نشدم .کنترل بر تو از همون سالها وجود داشت و من خیلی ساده لوح بودم که تصور کردم تونستم تو رو از مهلکه نجات بدم.آرین همون کسی بود که بطور مستقیم نظر تو رو در بسیاری از امور جویا می شد و مورد استفاده قرار می داد.خبرنگار شدن تو هم با هدایت خاصی انجام شد تا قلمت بتونه به راحتی مورد استفاده یا سواستفاده قرار بگیره.

نگار جواب داد:خیلی جالبه وقتی راهی در یک رژیم دیگه شروع شده در رژیم دیگه ای ادامه پیدا کنه.

دکتر رحمانی گفت : درسته اما فراموش نکن مردهای سیاسی که تو روی صحنه می بینی پشت صحنه مشاوران قدرتمندی دارند که اونها رو راهنمایی می کنند چه در این رژیم و چه در رژیم قبلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:30  توسط فرزانه |