تبليغاتX
من عروس همانم که در استخاره بد آمده بود - نگار فصل سوم قسمت ششم
مشق شب
دکتر رحمانی بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:نگار به هیچ وجه شبیه مادرت نیستی ولی به همون اندازه جذابی .نگار جواب داد:مگه مادر منو می شناسید؟!

دکتر رحمانی لبخندی زد و گفت :آره می شناسم.تصور نمی کنم مادری مثل مینا پیدا کنید که اینقدر عاشق بچه هاش باشه .البته فکر می کنم تو رو از همشون بیشتر دوست داشته باشه.

نگار که از صحبتهای دکتر رحمانی ناراحت شده بود و این حرفها رو نوعی توهین تلقی می کرد نگاهی به دکتر رضایی کرد و گفت :آقای دکتر اتفاقی افتاده که منو به اینجا دعوت کردید ؟شاید تو پرونده پزشکی من چیز جدیدی پیدا کردید که اتفاقا آرین هم توش نقشی داره؟

دکتر رضایی که خیلی جدی به نظر می رسید کنار صندلی نگار نشست و گفت : موضوع خیلی جدیه نگار .به دکتر رحمانی اعتماد کن .اون می خواد درباره مساله مهمی باهات صحبت کنه.

دکتر رضایی از اتاق بیرون رفت و نگار مات و مبهوت با نگاهش اونو دنبال کرد.

نگار به دکتر رحمانی گفت: دوست ندارم حاشیه برید بهتره زودتر برید سر اصل مطلب.کی هستید و منو چیکار دارید؟

دکتر رحمانی که با لبخند مهربونی سعی داشت اعتماد نگار رو به خودش جلب کنه پاسخ داد:ممکنه حرفهای من کمی برای شما عجیب باشه برای همین از ابتدا شروع می کنم تا بگم کی هستم و ازت چی می خوام.

دکتر رحمانی پیپش رو روشن کرد و در حالی که تیپ آدمهای روشن فکر رو گرفته بود روی صندلی لم داد و ادامه داد:موضوع به سالها پیش برمی گرده .اون وقتی که تو تازه به دنیا اومده بودی.من همون پزشکی هستم که تو رو در بیمارستان فرح به دنیا آورد .

رحمانی درست می گفت مادر مینا بهش گفته بود که توی بیمارستان فرح به دنیا اومده .نگار اعتماد بیشتری به دکتر رحمانی پیدا کرد و اینبار با توجه زیاد به ادامه حرفهای اون گوش کرد.

... وقتی به دنیا اومدی به بیماری زردی مبتلا شده بودی و چون مادرت بسیار حساس بود ما این قضیه رو بهش نگفتیم.در مدت درمان با کمال تعجب متوجه شدیم که واکنش هات نسبت به محیط بسیار سریعتر از همسن و سالهای دیگه ته .موضوع رو با مقامات پزشکی ارشد مطرح کردیم و اونها پزشکی رو به بیمارستان فرستادن تا آزمایشات هوشی مختلفی روی تو انجام بده .البته اون موقع ها علم اینقدرها هم پیشرفته نبود اما دکتر مذکور متخصص و تحصیلکرده آمریکا بود و روشهای جالبی برای تست هوش بلد بود.من خیلی خوشحال بودم که کودکی رو با این ویژگی ها به دنیا آوردم و خوشحالتر بودم که تونستم به خوبی متوجه هوش سرشار تو بشم.می خواستم اولین نفری باشم که این موضوع رو با مادرت در میون می گذاره اما درست همون موقعی که می خواستم بهش این خبر خوبو بدم مدیر بیمارستان از من خواست که به اتاقش برم.

نگار لبخندی به دکتر رحمانی زد و گفت :اینهایی که دارین تعریف می کنید منم؟!واقعا من باهوشم؟! من هیچ وقت نمره خوبی توی درسهام نگرفتم...با این وجود همیشه فکر می کردم همه چیزو بلدم.

دکتر رحمانی جواب داد: درست به همین دلیل تو درسهات افت داشتی .کسانی که هوش بالایی دارند چون تصور می کنند که همه درسها رو بلدند در درسهاشون افت می کنند.

رحمانی به صحبتهاش ادامه داد:مدیر بخش بهم گفت که از بالا بهش خبر دادن که درباره این دختر با هیچ کس حتی با پدر و مادرش هم صحبت نکنید .من خیلی متعجب شده بودم و از چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه یک تیم متخصص پزشکی وارد بیمارستان شد و چند روز بصورت فشرده آزمایشات مختلفی روی تو انجام داد.من داشتم دیوونه می شدم از اینکه از هیچ چیزی سر در نمی آوردم تا اینکه اتفاقی صحبتهای یکی پزشکان تیم رو شنیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:41  توسط فرزانه |