![]() |
![]() |
|
| مشق شب |
|
نگار پیشنهاد دیدار با آرین رو بعد از ماهها قبول کرد.اون عذاب وجدان عمیقی داشت برای اینکه فکر می کرد داره به آرش خیانت می کنه اما دلیل دیدار با آرین دلتنگی نبود .نگار از آرش می ترسید.احساس می کرد که اون قدرت زیادی داره و رد پیشنهادش ممکنه که باعث اتفاقی بد برای آرش بشه.نگار به اتاقش رفت تا حاضر بشه .اما برخلاف کاری که در موقعیت مشابه براش بوجود اومده بود برای آزار آرش خودش رو به قشنگترین وجه ممکن آرایش نکرد.
نگار همینطور که داشت حاضر می شد تلفنش زنگ زد: -سلام.نگار خانوم؟ - بفرمائید. -شما منو نمی شناسید اما من شما رو به خوبی می شناسم .من باید شما رو حتما ببینم و با شما درباره موضوع مهمی صحبت کنم . - می شه خودتونو معرفی کنید؟ - من دکتر رضایی هستم .می تونید از مادرتون درباره من سوال کنید. -دکتر رضایی؟!! - بله. - اما من چطور می تونم به شما اعتماد کنم؟ - مجبورید به من اعتماد کنید چون من دربار شما چیزهای زیادی می دونم و الان به نفع شماست که حرفهای منو جدی بگیرید. - شوخی بی مزه ای بود. - همین الان قرارتونو با آرین بهم بزنید و به آدرسی که من می گم بیاید. نگار سرجاش میخ کوب شد.دکتر رضایی از قرار اون با آرین خبر داشت .یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:58 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
روزی روزگاری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|